تبليغاتX
درد و دل های شبانه

درد و دل های شبانه
شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشك های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند


نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 0:9 روز جمعه 15 آبان1388

چقدر عجیب است که خود را متعلق به هیچ جا و هیچکس ندانی ....

چقدر عجیب است که احساس کنی یک عنصر زیادی هستی ....

پر از خالی ام ... سرشار از تهی .... تنهای تنهای تنها ...... متعلقم به هیچکس و  هیچ جا ....

من کیستم؟ .... همان هیچکس ............

هیچ همدمی نیست ..... پرم از فریادی خفه شده ..... پر از آهی جان سوز .... یاری نیست .... کسی نیست .... همدمی نیست .... غمخواری نیست ....

چقدر تنهام .....





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 18:17 روز جمعه 1 آبان1388

ابر ها در تمای شب باریدند
ابر ها با دل من خویشاوند اند
آه چه لذتی دارد گریستن
وقتی که انسان دست هایش را بر گردن یک دوست می اویزد
و بغض دلش را خالی میکند
های با تو ام تنهایی
من دستهایم را بر گردن چی کسی آویزم
من دستهایم را بر گردن چی کسی آویزم






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 21:24 روز یکشنبه 26 مهر1388

چه لذتی دارد چشم هایم را ببندم و دیگر هیچوقت بیدار نشوم ....

چه حالیست ، با تمام وجود مرگ را آرزو کردن ...

چه لدتی دارد چشمهایم را برای همیشه بر روی این دنیای بیرحم ببندم ... بعد در آن دنیا ، بعد از مرگم ، منتظرت میمانم .... و میدانم که روزی دوباره تو را خواهم داشت .....

چه بیصبرانه بیتابه مرگ خویشم ....

امیدوارم قبل از آنکه مرگ را دعوت کنم ، او خود به دیدنم بیاید ....





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 10:5 روز یکشنبه 26 مهر1388

دیشب چشم هایم را بر هم گذاشتم و آرزویی در دل کردم آرزویی هر چند بچه گانه هر چند از روی دل هر چند می دانم ممکن است به آرزویم نرسم ولی حتی اگر به آرزویم نرسم! من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کنی با تو هستم و خواهم بود هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتی اگر فاصله ها باعث دوری دیده ها گردد همیشه در دلم خواهی ماند جایی که جای هیچ کسی نیست بجز تو و هیچ کسی نمیتواند جای تو را در دلم بگیرد... نگاه معصومت در یاد من همیشه جاوید است برای همیشه.....

کاش این چشم ها تا ابد از آن من میشد ... ای کاش .... ولی افسوس و افسوس و افسوس و ....





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 10:3 روز یکشنبه 26 مهر1388

تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.
ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه
دوستت می دارم بی آنکه بدانم چه وقت و چگونه و از کجا
دوستت می دارم ساده و بی پیرایه، بی هیچ سد و غروری؛
این گونه دوست می دارمت، چرا که برای عشق ورزیدن راهی جز این نمی دانم که در آن
من وجود ندارم
و تو...چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام، دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی به خواب میروم...





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 9:46 روز یکشنبه 26 مهر1388

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندام چه خواهد ساخت

ولی آنقدرمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدینسان بشکند دایم سکوت مرگبارم را




نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 9:42 روز یکشنبه 26 مهر1388

شب را دوست دارم! چون دیگر رهگذری از كوچه پس كو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی مرا ببیند . چون انتها را نمی بینم .تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشك های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند شب را دوست دارم : چرا كه اولین بار تو را در شب یافتم از شب می ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ی تمام عشق های دروغین با آفتاب قهرم ...





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 16:31 روز دوشنبه 13 مهر1388

تنم از حادثه خسته ... دلم از غصه شکسته ...

یه مسافر غریبم ... راهیه یه راه دورم ...

ناجیه شکسته بالم که تویی تنها نشستی ... ای که واسه خاطره من ، دل مردما شکستی ...

پر بغض و گریه بودم ... تو رسیدی تا بخندم ... واسه پیدا کردن تو ، دل به جاده ها میبندم ...

راهه یه کوره راهم ... کوله باره عشقا بستم ... دیگه از خودم بریدم ... دیگه از آیینه خستم ...

تویی کعبه وجودم ...دور چشمه تو گشتم ... نکن از دلم گلایه ... باید از تو میگذشتم ...

میخوام این عشق قشنگا از نگاهت پس بگیرم ... نمیخوام مثل پرنده ، توی این قفس بمیرم ...

ای نگاه آبیه نو ... کاش تو مهربون نبودی ... مییون این همه آدم ،تو یه همزبون نبودی ...

لحظه گذشن از تو ...آخرین لحظه دیدار ... واسه تو از تو گذشتم ...



نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 1:3 روز یکشنبه 12 مهر1388

توی این شب و سیاهی یه نفر چشم انتظاره .....

یکی داره لحظه هاشا قطره قطره میشماره....

پای هر قطره اشکی منتظر باقی میمونه واسه اون کسی که قلبش وسعت دریا را داره....

کاش بدونی تا خود صبح یه نفر بیدار میشینه تا بتونه طلوع چشماتا ببینه....

نزار امشب روی ماه ابرای تیره بگیرند .....

کاری کن ستاره هامون پای انتظار نمیرند .....

تو بیا بمون کنارم ... به همه بگو نمردیم ... بگو که دروغ دل را دست فاصله سپردیم ...

بگو آسمون امشب پر از نور و ستاره ...توی شب من و تو دیکه تاریکی معنا نداره ...

 

ولی ای کاش تمام اینها واقعی بود ... کاش ما را از هم نمیگرفتند ... کاش این همه کاش نبود ...

خدایاااااااااااااااااااااااااا خیلی بیرحمی ......... آهاییییییییی صدام را میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟ منم .... همونی که بارها و بارها صدات کرد ولی نشنیدی .... همونی که شبها و روزها بهت التماس کرد و اشک ریخت و فقط در انتظار یک کمک از طرفت بود ... ولی تو دریغ کردی .... میتونستی ولی نکردی ...

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آهاااااااااااایییییییییییییییییییی چرااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟

صدام را میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونی که اگر بتوانم فریادی که در گلو مدتهاست خفه کرده ام را بزنم ، گوش عالم را کر میکند ... میدانی که دیگه چیزی برام نمونده که بخواهم نگران از دست دادنش باشم .... دیگه قلبی برایم نمانده ....

متنفرم .... از تو ... از آنها .... از آدمها ................ از خودخواهی آدمها ..... از کوری آدمها .....

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآههههههههههههههااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییی با تو هستم ...........

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

 





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 16:10 روز جمعه 20 شهریور1388

حال عجیبیه ... هر سال ... ولی امسال فرق میکرد ... همانطور که سال قبل و سال قبلتر از آن نیز فرق میکرد ...

عجیبه ولی دیگه اشکی برام نمونده که بخواهم در این روزها و شبها بریزم ... فقط به یک نقطه خیره میشم و نگاه میکنم به گریه های مردم ... خوش به حالشون ... میتونند گریه کنند... ولی من ...

اینجا یک تنها ... خسته ... حیران ...

حتی دیگه دلم نمیخواهد از خدا چیزی بخواهم ... روزهایی که با تمام وجود از او میخواستم ... نداد ولی چیز دیگری را داد ... فکر کردم همان است که میخواستم ... شاکر از محبت و بزرگی و کرم و حکمتش ... و بعد ... بازهم ... این بار  چرا؟ ...

حتی دیگه نمیخواهم باور کنم حکمتی هست ... هرچند میدانم هست ... ولی اون چیه ؟ ...

جدایی؟ .... تنهایی؟... سکوت؟...  یک قلب شکسته که دیگر قابل ترمیم نیست؟... باوری که برای همیشه نابود میشود؟ ....

کاش میدانستم امسال چه سرنوشتی را برایم رغم زده ای... سال قبل ، عاشقی بود و انتظار ... و امسال.... شاید عاشقی و قلبی شکسته و سکوتی ابدی ...

 

-          به یک دوست: ش خیلی نامردی ... چرا فکر میکنی یک دختر میتواند کسی را که با تمام وجود دوست دارد را فراموش کند ؟! چرا ازم میخوای که کمکش کنم فراموش کنه و با قضیه کنار بیاد ؟ ... در حالی که هنوز خودم با آن کنار نیامده ام ...

اگر روزی کسی را واقعا دوست داشته باشی ، همیشه دوستش داری... همیشه ... حتی اگر بخواهی با متنفر شدن از او ، آن را فراموش کنی و دوست داشتنش را از فکرت، ذهنت، قلبت و تمام وجودت بیرون کنی ... ولی بازهم آخرش ... نه ... هنوز ته قلبت بهت میگه خودت را گول نزن ... تو هنوز هم دوستش داری ...

بی انصاف دوستت داره ... دوستش داری ... پس چرا به جای جنگیدن با بقیه با خودت میجنگی؟...

-          به م عزیزم: تو چی؟ تو میخواهی چه کنی؟... تو هم میترسی ... ولی باید انتخاب کنی یا جنگیدن و پیروز شدن یا قبول شکست و پابان همه چیز ... تو حتی کاری که ش کرد را هم نمیتوانی انجام بدی ... ولی میدونی که اگر نتونی به ترست غلبه کنی ... کاش میفهمیدید ... میفهمیدید دوست داشتن ارزش جنگیدن با تمام دنیا را دارد ....

 

پیوست: سردی قلبم را احساس میکنم ... کاش میدانستی که میتوانی نگذاری بمیرد ... پس نگذار ... سردی اش آزارم میدهد ... ولی اگر دیر شود ... سرد سرد سرد میشه .... و آن وقت دیگر حتی سردی اش هم آزارم  نمیدهد ................






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 15:54 روز پنجشنبه 12 شهریور1388

یک سال و نیم پیش بود .... شروع ماجرا ... ماجرای من و او ....

و حالا ... پایان ماجرا ... پایان ماجرای من و او ...

هیچوقت فکر نمیکردم باعث این جدایی او باشد ....

همیشه میترسیدیم که دیگران ما را از هم جدا کنند ولی حال ....

 

پشت پنجره می ایستم ... بی هدف به خیابان و آدم های آن نگاه میکنم ...

پیر و جوان .... زوج های عاشق ... دختران و پسران ... و من ...

جدای از همه آنها , این بالا , تنهای تنها ....

تنهایی را خوب میشناسم و تنهایی مرا .... سالهاست که تنها مونسم بود ... ولی این یک سال و نیم اخیر فکر میکردم همه چیز دارد عوض میشود ... فقط من و تنهایی نبودیم ... من بودم و او ... و حالا او ....

و باز من هستم و تنهایی ...

چقدر دلم برایش تنگ شده بود .... برای تنهاییم ....

 

کاش اینطور نبود ... کاش کمی هم مرا میدید .... کاش مثل سابق برایش ارزش داشتم ....

کاش میفهمید حمایتش و با هم بودنمان را بیش از هر چیز میخواستم ... ولی او نمیخواست .... او فقط میخواست که داشته باشد ... ولی ....

میگفت با بقیه فرق میکند ... میگفت مرا برای خودم میخواهد ... میخواست ولی فقط میخواست .... فقط میخواست کسی را که میگوید دوستش دارد , داشته باشد ... ولی نمیدانست دوست داشتن فقط خواستن نیست ... نمیدانست ...

میخواست در کنار هم رشد کنیم  ... در این یکسال و نیم با هم و در کنار هم رشد کردیم ... بزرگ شدیم ... به کمک هم ... ولی او خواست زیادی بزرگ شود ... خواست آنچه میخواستم شود ولی فراموش کرد نمیخواستم  رفتارش با من را عوض کند ...

و او آنقدر بالا بالا رفت که یادش رفت کسی هم اینجا, این پایین, بود .....

چه ساده و راحت فراموش کرد ... تمام حرفهایش را ...

چه ساده فراموش کرد نگرانیم هایم را ... چه آسان خردم کرد ...

مگر نمیدانست غیر از او پناهی ندارم ... مگر نمیدانست تمام امید و پشتیبانم او خواهد بود ... پس چرا چیزی غیر از آنچه ادعا میکرد , بود ...

روزهایی بود که با ایمان کامل میگفتم او در همه حال و همیشه پشتم هست و حمایتم میکند... ولی حالا ... نه ... او نمیتواند ... من آخرین فردی هستم که شاید مورد حمایتش قرار بگیرم ...

چه ساده بودم ........







...

نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 10:9 روز پنجشنبه 12 شهریور1388

خسته ام...
خسته ز فردایی دگر
از غزل از این غروب بی سحر

خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته از کابوس تکرار زمان
خسته ام از واژه ها از این غروب جمعه ها
خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار
خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب
تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب
خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی
خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم
خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا
خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا
خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان

خسته ام
از خلقتم از این عروسک بودنم
خسته ام از بند ها در دست این نا مردها
خسته ام گنگم پریشانم دگر

در غروب تیرگی مردم دگر
اه من مردم دگر





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 12:1 روز پنجشنبه 5 شهریور1388


به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم گريانم .
من صبورم اما . . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست
!!!!






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 22:34 روز جمعه 30 مرداد1388

یاد من باشد تنها هستم .

ماه تنهایی من خاموش است.

آن طرف تر شاید

پشت آن کلبه که چسبیده به کوه 

تک چراغی باشد

که به آن

شب تنهایی من٬ کوتاه

ماه تنهایی من٬ روشن گردد...

ولی حتی آن کلبه نیز دروغ است ....




نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 1:8 روز جمعه 23 مرداد1388

حرف های نمناک!

حس می کنم از حرف تهی  شده ام  

تمام واژه های دلم از چشمانم بارید ...

بی آنکه کسی آنها را بشنود !!!