یه دوستی خیلی وقت پیشا...خیلی وقت
پیشا به تقویم دل...شایدم چند وقت پیش به تفویم غیر...میگفت هر وقت دلت
بهت فرمان نمیده...بسپارش به دست قلم...اونوقت تو نیستی که به قلم فرمان
میدی...قلمه که رو به دلت میشینه و... اشکاش میشه دلنوشته هات که رو کاغذ میشینه...دستات نیستن که کمکت میکنن تا شروع کنی...بلکه اشکات برات دلیل میارن تا تمومش کنی.
ولی یکی نبود بگه...اگه دوای درد اینه پس چرا...چرا درد خودت بی درمون شد؟
گاهی اوقات زندگی انقدر مسخره میشه...انقد سخت میشه که تعجب میکنی ...تعجب میکنی چجوری آدما میتونن بخندن...چجوری ثانیه ها بی توان تر از همیشه میگذرن...چجوری نگاه ها بهم خیره میشن بدون اینکه چیزی بفهمن...چجوری آدما سجده میکنن بدون اینکه بفهمن...چجوری سکوت میکنن وقتی باید فریاد بزنن...چجوری فریاد میزنن وقتی باید سکوت کنن
دنبال یه جا میگردی...جایی که هیچکس صداتو نشنوهفکر میکنی تنها سایه بون دلت فریاده...انقد بلند که یه بارم که شده دنیا رو برنجونی..ولی وقتی نگاه های خیره اطرافتو میبینی
باز دنیا بهت پوزخند میزنه و زورشو به رخت میکشه
...اینجاس که فقط زورت به قلم بیچاره میرسه...بجای اینکه خودت گریه کنی قلمه که جای تو زار میزنه...زار میزنه و از دنیا میگه...زار میزنه و از سقف و قفس ها میگه...زار میزنه و...زار میزنه و هیچی نمیگه...دل قلم کباب میشه و با یه قطره اشکش فقط یه نقطه بجا میذاره.
دیگه قلمم دستاتو پس میزنه...که شاید...شاید

رسیده ام به انتها به نقطه ی سیاه عشق
به هیچكس نگو كه من بریده ام ز راه عشق
گاهي از حادثه لبريز
گاهي بي نام و نشونم
گاهي پر واژه و حسم
گاهي از خود گريزونم
***
گاهي پر موج و تلاطم
گاهي آروم، مثه ساحل
گاهي بيزار، گاهي دلگير
گاهي خسته، گاهي باطل
***
گاهي تكيه به يه ديوار
گاهي تصميم يه هجرت
اما باز تكرار و تكرار
***
گاهي بي روح، گاهي بي رنگ
گاهي رنگ آسمونم
گاهي حس خوب پرواز
گاهي هم مثه خزونم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید * با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت !!
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟نمی دانم چرا * شاید خطا کردم !!
و تو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا * برای چه ؟؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هرروز از کنارپنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس نکرد چه بر من گذشت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پیوست1: نمیدونم چرا این شعر را اینجا گذاشتم ولی ... مهم اینه که شاید فقط خودم بفهمم که چی میگم نه هیچکس دیگری ... چون شاید فقط 40 درصد از این شعر حرف دل من باشه ....
پیوست 2 : بهار آمده ... همه چیز تازه شده ... همه چیز ... حتی خاطره ها .... چرا اینبار اینقدر عذاب آور بود؟ ...
پیوست 3 : زخمهای کهنه هیچوقت کامل بهبود پیدا نمیکنند ... با تلنگری دوباره سرباز میکنند ...
پیوست 4 : میگویند آه دل شکسته میتونه عالمی را بسوزاند ... ولی من حتی نخواستم آه بکشم ... فقط سکوت کردم و ترسیدم که حتی آهی بکشم ... برای همه آنها ترسیدم ... ولی هیچکدام هیچوقت نفهمیدند ....
خدایا چه صبری به این انسان دوپا داده ای ....
پیوست 5 : یک دوست حرف قشنگی زده بود : خدایا فقط دل تنگ را گشاد میکنی؟! ..
هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
…
پیوست1: این روزها حال من این است .... هرکجا هستم ،باشم ... آسمان مال من است ....پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است...چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟
پیوست 2: برای م : از کسی چیزی به دل ندارم که بخواهم ببخشم .... مدتهاست که همه را بخشیدم .... برای آزادی روحم همه را بخشیدم .... تو نیز خود را آزاد کن .... آزاد باش و رها .....
این خود ما هستیم که باعث آزار خود میشویم .... خود را از تمام چیزهایی که باعث آزارت میشود ، رها کن ....
هرکجا هستم ،باشم ... آسمان مال من است
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است...
چترها را باید بست...
زیر باران باید رفت...
دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینیم در آسمان
باید نهال خنده بکارم به روی لب
تا انتهای خط
راهی نمانده است
تیک تاک عمر من
آه.. ای دقیقه های عجول و فراری ام
رخصت نمیدهید ؟
بر من چه کارهای زیادی که مانده است
زین خیل آرزوی فراوان دور دست
ناگه چه دیر شد
زین فرصتی که نمیآیدم به دست
آخر کجا شدند
ایوان و چای و حوض
و آن کودکی که پر از خاطرات سبز
از دست رفته اند
ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو ..
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک
ایینه ، خنده های من از یاد برده است
باید دوباره بیابم نشان عشق
گویی که سالهاست
من با کسی ، که نه
گویی که با خودم
من قهر بوده ام
دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد
قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند
بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود
دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد
اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر
در انتظار چه ؟
خود نیز مانده ام
بی پرده با تو بگویم عزیز دل
یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک
ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام
در این زمانه آدم بزرگها
من سخت گشته ام
گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است
از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب
از لذت نشستن در حوض لحظه ها
چیزی نمانده است
باید شروع کنم
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام
یک نقطه مینهم
اینک منم
برپا و استوار در اغاز خط نو
خوش خط تر از گذشته
آری منم ، که دفتر عمرم نوشته ام
بد خط ، سیاه ، خط خورده
کسی را گناه نیست
اه ای خدای من
از دفتر حیاتی چند برگ عمر من
چند صفحه مانده است ؟
دیگر گلایه بس
باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای
تا هست دفتری
تا مانده برگ نو
باید تمام ورق های رفته را
خط خورده یا سیاه
دیگر زیاد برد
دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم
یک جعبه ابرنگ
و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات
ابی اسمان
سرخی به گونه ها
زردی به اتش و سبزی به زندگی
اینک منم قلم به دست
خطاط لحظه ها
نقاش عمر خود
ساعت نماند و رفت
در این دو روز عمر
پیروز ان کسی
که در دفتر حیات
تکلیف هرچه بود
این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت….
خدایا صدای شکستنم را فقط تو شنیدی
شکستن دلم را فقط تو دیدی
اشک های شبانه ام
دردهای همیشگی قلبم
ناله های خاموشم
بینا تو بودی و هستی
من این روزها سرگردانم
خدایا من این روزها به تو
ای پناه همیشگی ام
بیشتر نیاز دارم
زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار
دیدم یه سایه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد
گفت:تنهایی
گفتم:آره
گفت:دوستات کوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!
گفتم:اشتباه کردم
گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی
گفتم:نه
گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟
گفتم:بودم
گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟
گفتم:بردم، همین الان بردم
گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی
گفتم:…..(گر گرفتم از شرم - حرفی واسه جواب نداشتم)
-سرمو اینداختم پایین-
گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش
گفتی:ببخشم؟
گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری...
گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟
تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟
گفتم:آخه تنهام
گفتی:پس من چی رفیق؟
من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت
من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن
اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو
من همیشه دوست دارم، حتی اگه منو تنها بزاری...
همیشه مواظبت بودم، تو با اونا خوش بودی، منو فراموش کردی تو این خوشی...
اما من مواظبت بودم، آخه رفیقتم، دوست دارم...
دیگه طاقت نیاوردم، بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت، زار زدم، گفتم غلط کردم...
گفتم شرمنده ام، گفتم دوست دارم، گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم…
گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی
بغلت کردم گفتم: تو بن بست رفیقی
یک کلام، خداتو بهترینی
عشق همیشه حاضر است.
عشق عادت یا تعهد یا بدهی نیست.چیزی نیست که ترانه های عاشقانه به ما یاد میدهد.عشق هست.
عشق هست.بدون تعریف.عشق بورز و نپرس.فقط عشق بورز.
پیوست: چقدر تنهام ..... خسته .... از بس سکوت کرده ام احساس خفگی میکنم .... میترسم ....

آوای مبهم سکوت
در ذهنم نجوا می کند
گویی از اعماق وجودم
با صدای بی صدایی
کسی مرا فریاد می زند
آری این صدای سکوت است که می شنوی
سکوت تنها واژه ای ست
که به اندازه ی بی نهایت
ایهام دارد
شاید به همین دلیل همه آن رابهترین جایگزین برای حرف هایشان می دانند
سکوت آوای دل انگیزآفرینش است
در لابه لای بوتههای سبز زندگی
نگاه کن!
جوانه در سکوت میروید و گل
در سکوت میشکفد...

به چشمهاي هوسآلودي كه به استقبال عشق آمدهاند بگوييد از همان راه
آمده بازگردند كه عشق هرگز در قاب چنين چشمهايي نخواهد نشست!
به قلبهاي حقيري كه در پي عشق ميگردند بگوييد عشق حس بزرگي
است، حتي اگر هم بخواهد در خانهي تنگشان جا نميگيرد.
به آنها كه سخت ميبخشند، سخت ميبخشايند، دير ميگذرند، بگوييد
آنكس كه ديكته ساده «مهر» را نميتواند بنويسد او را چه به سرودن غزل
هزاربيتي عشق . . .
عشق نه اسير ميكند، نه اسير ميشود، نه تمنا ميكند، نه بي خيال ميشود . . .

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و توبرود
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی "مجذور "اینه است.
زندگی گل به "توان"ابدیت
زندگی "ضرب " زمین در ضربان دل ما
زندگی "هندسه"ساده و یکسان نفسهاست.

دنیای عجیبیه ! آدم ها چقدر عجیبند !
اینجا هستم ولی در پشت سرتان ....
بودم ... هستم .... خواهم بود .... بدون آنکه بدانی ....

میخواهد حرفش را به کسی بگوید ولی نمیتونه !
دوست داره یک نفر بهش بگه چه کار کند ولی بازهم نمیشه....
چقدر عجیبه که حتی یک محرم و همدم نباشد ....
در میان دوستان ولی تنها ....
و میترسی ....
و از ترس خودت هم میترسی ....
من کی هستم؟ ....
ما کی هستیم ؟ .....
همه هستند و هیچکس نیست ....
کسی میدونه چی درسته و چی غلط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدانم ولی نمیدانم ....
میدانم ولی نمیخواهم باورش کنم .....
فرقی نداره عشق باشه یا نباشه ....
میرم سراق لبخندم را از غم بگیرم .....
ولی من که میخندم ! واقعا میخندم ؟؟؟ ولی .....
حتی بدون عشق هم میشه .....
من فقط یک لحظه ....
لحظه ای که اومد و تموم نشد .....
اگر .... نه نگو .... هیچی نگو ..... من هم چیزی نمیگم ....
میدونی اینجا همه بی خبرند ..... چقدر عجیبه ! و چقدر خوبه !
چرا آدم ها اینقدر عجیبند؟
من هنوز هم اینجا هستم ..... ولی میدانم که تو هم داری فرار میکنی ....
پس بازهم سکوت میکنم ......
پیوست: گاهی برای نجات دنیایت باید سکوت کرد !
همه ما به دنبال گمشده ای هستیم .
یک عمر چه بدانبم ، چه ندانیم ، به دنبالش هستیم ....
آیا گمشده ام را میبابم؟ اصلا چرا گمشده ای؟
نکنه او هم مانند حبابی تا به طرفش دست دراز کنم، محو شود ....
اگر او نیز دروغی باشد چه؟
اصلا وجود خارجی دارد؟ یا تنها یک رویای قدیمی بوده؟ ....
راستی میدونی " ممنوعه " چیست؟ من میدانم .... پس باید حواسم باشد ....
چقدر عجیبه همیشه بودی ولی نبودی .... هستی ولی نیستی .... و میدانی که خواهی بود و نخواهی بود ...
و باید سکوت کنی و لبخند بزنی .... بخندی .... کمک کنی ... همراهی کنی .... باشی .... و با تمام اینها ، نیستی .... سکوت میکنی .... و همیشه این سوال را از خودت میپرسی چرا بودی ولی نبودی؟ .... چرا بازهم هستی ولی نیستی؟ .....
و بازهم میمانی .... یاری میکنی .... میخندی .... همراهی میکنی .... مواظبت میکنی .... ولی در سکوت .... به خاطر ویران نکردن آنچه که داری ....
پیوست: بی زحمت هیچ فکری درباره نوشته هایم نکن ! هزارتا فکر مختلفه که هیچ ربطی به هم ندارند !
پیوست2: این نوشته ها حاصل یک ذهن با هزاران سوال بی جواب بود !
پیوست 3: جدی نگیرید ! حالا اگر دوست دارید ، جدی بگیرید ! اگر کسی جوابی داشت به منم بده !
پیوست 4: راستی کسی این گمشده ما را ندیده؟ گمشده خودت را چطور؟ گمشده خودت را پیدا کردی؟



